|
دلم می خواد یه چیزی بنویسم هنوز دلم نگرفته.هنوزی که اینجام و اینجا نشستم.اما فردا یا حتی خود امشب می دونم که دلم خیلی می گیره واصه لحظه های اینجا واصه غروباش واصه زمستون سردش و این کولر بی بخارش که یه بار خیال کردم سوزوندمش. واصه اخمای آقای الیاسی.خانم امیری .سرک کشیدنای آقای ایلقمی.آقای فضل الهی. دلم تنگ میشه...دلم می گیره.واصه مشتریای ثابتمون.واصه کمپوت آلبالوی آقای الیاسی شب عیدی.واصه دنبال خودکار و ماژیک رنگی گشتن آقای فضل الهی.دنبال آگهی کار گشتن .تایپ داستان دار آقای دکتر حداد پور.اسکنای سهام عدالت و ثبت نامش...روزای ابریه اینجا و ساختمونای بلند روبه روش.خندیدنای آقای الیاسی و بخشی وقتی که با هم می افتادن یجا.و خاطره ی افتادن آقای بخشی از روی صندلی که نبودم و فقط شنیدم.و هر شبی که بازم خونمون دیر می شد. کاش لحظه های ترک یک جا یا یک آدم یا هر چیزی اصلا وجود نداشتن.مثله رفتن از خوابگاه که واقعا جدا شدن یه تیکه از وجودم بود. گاهی احساس می کنم آدما بهترین لحظاتشون رو پشت سر گذاشتن و چیزی که پیش روشونه دیگه بهترین یا حتی بهتر نیست. خوب دیگه بسه...
انگار همین دیروز بود که از اومدن و کار کردن تو این محیط ناراحت بودم. اما حالا امروز که می دونم آخرین روزیه که اینجام ناراحتم. اصولا آخرش نفهمیدم عادت خوبه یا بد. اینم یه مرحله از زندگیم بود که تموم شد با تمام خوبیا و بدیاش دلم براش تنگ میشه. ساعت ۷:۳۰ غروب
همیشه چیزهایی هست که دلت می خواهد و نمی توانی به آنها برسی... حتی اگر بخواهی دیگران را دوست بداری گاهی خودشان اجازه نمی دهند. ... زندگی خیلی دلگیر تر از اون چیزیه که فکر می کنی... همه چیز داره با سرعت سر سام آوری روبه جلو میره... حتی نمی تونی تو لحظه های خوبت بمونی...
چقدر این روزها دلگیره چه واژه ای پیدا کنم برای این روزا...
می دونی چقدر سخته که به یکی امید بسته باشی اما اون نا امیدت کنه؟
همه ی آیندت رو برنامه ریزی کرده باشی اما اونی که همراهته نتونه اونی باشه که قرار بوده؟ نه اینکه نخواد ها... نتونه! حتی نتونه مثل همه عادی باشه. فکر کنی از داشتنت خوشحاله اما ببینی تو تموم این مدت بی انگیزه بوده. و حالا که داری به خاطره هات فکر می کنی مطمئن نباشی که اون یادش هست یا نه...! که تو اون خاطره ها چه حالی داشته... چه بلایی داشته سر خودش میاورده... ندونی باید براش متا سف باشی یا دلت بسوزه! ندونی الان که خودت بیشتر از همه به یه نفر احتیاج داری که از این شوک بیرونت بیاره چطوری باید به اون کمک کنی. ندونی جواب دل خودت و باید چی بدی. جواب اونایی که می بیننت و نمی تونن درکت کنن و واصه همین ازت گله مندن و باید چی بدی. خدایا؟ بازم داری امتحانم می کنی؟ بازم یه بدبختیه جدیده؟ بازم ... می دونم حتی نمی تونم اعتراض کنم...!
همیشه و همیشه و همیشه... روزای تولدم دلم می گیره!
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود... تو امدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها مرا ببر امید دلنواز من... ببر به شهر شعر ها و شو رها به راه پر ستاره می کشانیم فراتر از ستاره می نشانیم... نگاه کن... نگاه کن که من کجا رسیده ام تو میدمی و آفتاب می شود. نگاه کن تمام هستیم خراب می شود
می خواهم بدهم دنیا را برایم تنگ کنند به اندازه ی آغوش تو!! تا وقتی به آغوشت می رسم بدانم همه ی دنیا از آن من است
اگه یه مدت زیاد یا یه نفر نامزد باشین،
اگه با همه بخاطر اون جنگیده باشین. دوسش داشته باشین ،دوستون داشته باشه... همه چیز خوب باشه و شما نزدیک رسیدن باشید اما... یهو بفهمید که نامزد عزیزتون مریضه... و تو تموم این مدت مریضیش رو از شما پنهون کرده چه حالی میشید؟ علی عزیزم من خیلی پیش تر از اون که خودت جریان مریضیت رو بهم بگی ازش با خبر بودم... دقیقا سه روز بعد از اینکه مامانم جریان رو بهم گفت بغضم ترکید... یهویی تو مسیر برگشت به خونه... نمی دونی چقدر گریه کردم... تو دلم گفتم:خدا جون ،آخه چرا؟!مگه ما واصه شروع زندگیمون کم مشکل داریم؟ این مشکل یهو از کجا پیداش شد؟ بعد یهو فکر نداشتنت دلمو لرزوند... فکر رنجی که می کشی... فکر اینکه تو تمام این مدت چه حالی بودی... فکر اینکه چند روز قبل چقدر با تو دعوا کرده بودم که چرا جواب تلفونم و نمیدی و تو گفتی خواب بودم... و بعد که مامانم گفت اون روز تو حالت بد بوده و... وای خدای من... من پیشتم... من کنارتم... من نمیذارم مریضیت تو رو از من بگیره... من و تو با هم با این بیماری می جنگیم... یه وقت فکر نکنی ... نه فکر رها کردن من رو نکن مگه میشه من و تو از هم جدا بشیم؟ من و تو طعم جداییای کوچیک و کشیدیم...می دونیم که بی هم نمی تونیم. من و تو خدا رو داریم. خدایا...به علی من شفا بده.خدایا یه کاری کن بیماریش بدتر نشه...خدایا یه کاری کن درمان جواب بده.
داشتم به آرشیو مطالبم نگاه می کردم دقیقا یک سال پستی نذاشته بودم! اولش خودم هم تعجب کردم که چطور شده یه سال هیچی ننوشتم!!!!بعد یهو جریان یادم اومد! چقدر عجیبه که گاهی اوقات غصه ها می خوان آدم و بخورن و بعدش آدما همون غصه ها رو یادشون نمیاد من یکسال پیش بخاطر یه غصه تصمیم گرفتم دیگه ننویسم،اما حالا که یکسال گذشته دیگه اون ناراحتیارا رو فراموش کردم... هنوز گاهی بهشون فکر می کنم... هنوز گاهی... اما دیگه واصم اهمیتی نداره... چقدر درون آدم ها پیچیدست... خدا جونم...چی آفریدی؟!
هنوز هم گاهی دو فنجان چای می ریزم حواسم نیست که صاحب یکی از فنجان ها شکسته دیگر حفظ شده شماره مرا، زنی که خط تو را خریده ومن هر چه می کنم، شماره ات پاک نمی شود از جلوی اسم همه این روز ها تمام خیابان های تهران به نام تو شهید شده اند و همه مر دهای شهر از دور شبیه تو راه می روند گفته بودم یا نه، دست های تو را کپی کرده ام روی حافظه موهایم زیر چانه ام توی گودی شانه هایم حالا هر شب قبل از خواب نسخه ای از تو را، در رختخواب می خوانم از وبلاگ سنگ کاغذ قیچی
چقد سخته محل کارت جایی باشه که دور از تمام انتظارا و آروزهات باشه.
جایی کار کنی که به مدرک دانشگاهیت هیچ ربطی نداشته باشه حتی به داشتنش. اونوقت مجبور باشی هر روز تو این محیط یه سری آدم و ببینی آدمایی که از بالا بهت نگاه می کنن و فکر می کنن که تو از سر ناچاری اینجا نشستی و درکی از احساس نیاز تو به استقلال ندارن یا مجبور باشی هر روز یه سری آدم و ببینی که دست نیاز به سمتت دراز کردن و بعضیاشون واقعا محتاجن اما تو نتونی بهشون کمک کنی. اما خوب جای شکرش باقیه که هنوز به حس تکرار نیفتادم!
آدم باید همیشه آماده باشد؛
زندگی همیشه برای لحظه های بحرانی صبر می کند تا خودش را نشان دهد.
حرف ها دارم با تو.
دلم تنگ شده... برای مامان برای بابا... برای خونه. این ترم غربت و با بند بنده وجودم حس می کنم. اینجا ... همه چیز غم انگیزه. کاش زود تر برم.زودتر... تا بیشتر از این خاطرات خوب جاشون رو به تنهایی و دلتنگی ندادن. اینجا بدون دوستایی که رفتن بدون جمع ۶ نفرمون دیگه قشنگ نیست. حالا منم و یه دوست.همین. من و دوستم و تنهایی و دلتنگی و نگرانی. کی تموم میشه این روزای جهنمی؟ من خیلی قوی شدم... هیچ وقت فکر نمی کردم با این همه غربت کنار بیام.تو غربت باشم و جدایی از تو رم تحمل کنم!خوشحالم که می تونم دوریت رو تحمل کنم هر چند که دلم برات تنگ شده.
در شکوفه ی یک فروردین در موج یک دریا در قطره ی یک باران تو باز خواهی گشت می دانم و سبز مثل بهار.
کی خواهد ایستاد این طوفان که در درونم بیداد می کند؟
به من گفت: بیا به من گفت:بمان به من گفت:بخند به من گفت: بمیر آمدم ماندم خندیدم مردم.
کوچ پرندگان به دور دست ها غم انگیز است اگر چه با بهار بر می گردند اگر چه این رفتن ها باز گشتی هم دارند اما جدایی سخت طاقت فرساست.
محسن عزیز من خوبه خوبم.
نگرانم نباش. دوست گرامی که نخواستی اسمت رو بدونم... من خیلی وقته که به دنیا نشون دادم که دیگه می تونه هر چی رو که می خواد ازم بگیره... چون دیگه برام مهم نیست...هر چی رو از دست بدم یه چیز دیگه بدست میارم... تازگیا فهمیدم که بهتره آدم بعضی چیزا رو خودش از خودش بگیره قبل از اینکه از دست برن... یا قبل از اینکه چیزای دیگه رو از بین ببرن. من خوبم! خوبه خوب.
یادت هست
بالای کوه توپ بازی می کردیم؟!... واااااای این نیز یادت نیست !
چشمات و روی من نبند... نترس! دارم تموم میشم.
...حيرت و بغض تو تكرار كنان
... دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
...و تو رفتي و هنوز، |
About![]()
دور می شوم از من...
Home
|